ای فلک تا چند از این دستان و مکاری تو گر یکی دم خوش نشیند یار با یاری چه شد
گوییم از سر او ناگفتنی ها گفته ای چند گویی چند گویی گفته ام آری چه شد
گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت تو نه معشوقی نه عاشق مر تو را باری چه شد
از لب لعلش چه کم شد گر لبش لطفی نمود ور ز عیسی عافیت یابید بیماری چه شد
گر براتست امشب و هر کس براتی یافتند بی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد
شمس تبریزی اگر من از جنون عشق تو برشکستم عاشقان را کار و بازاری چه شد
737
نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد
یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود حسن های جمله عالم حسن او را بنده شد
جمله آب زندگانی زیر تختش می رود هر کی خورد از آب جویش تا ابد پاینده شد
یک شبی خورشید پایه تخت او را بوسه داد لاجرم بر چرخ گردون تا ابد تابنده شد
زندگی عاشقانش جمله در افکندگیست خاک طامع بهر این در زیر پا افکنده شد
آهوان را بوی مشک از طره اش بر ناف زد تا مشام شیر صید مرج ها غرنده شد
بال و پر وهم عاشق ز آتش دل چون بسوخت همچو خورشید و قمر بی بال و پر پرنده شد
ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد
738
مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند پرده عشاق را از دل به رونق می زند
رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کون ایستاده بر فراز عرش سنجق می زند
اولیا و انبیا حیران شده در حضرتش یحیی و داوود و یوسف خوش معلق می زند
عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهش جبرئیل اندر فسونش سحر مطلق می زند
جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق او تیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق می زند
احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننا در هوای عشق او صدیق صدق می زند
لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می خورند خسرو و شیرین به عشرت جام راوق می زند
شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان تیر زهرآلود را بر جان احمق می زند
رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش او او چو حیدر گردن هشام و اربق می زند
کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهان شمس تبریزی که ماه بدر را شق می زند
هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد روح او مقبول حضرت شد اناالحق می زند
ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق گر چه منکر در هوای عشق او دق می زند
منکرست و روسیه ملعون و مردود ابد از حسد همچون سگان از دور بق بق می زند
739
قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند
ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیت سنگ ها را لعل سازد میوه را رنگین کند
پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکر تا بر سیمین تو احوال ما زرین کند
عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کند زانک دریا آن کند زیرا که گوهر این کند
از میان دل صبوحی کآفتابت تیغ زد گردن جان را بزن گر چرخ را تمکین کند
چشم تو در چشم ها ریزد شرابی کز صفا زان سوی هفتاد پرده دیده را ره بین کند
گر شبی خلوت کنی گویم من اندر گوش تو لطف هایی را که با ما شه صلاح الدین کند
740
مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند بوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند
کافر و مومن گر از خوی خوشش واقف شوند خوی را خود واکند در حین و خو با او کند
برچسب:
نویسنده: hasan
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 13:49